تبليغاتX
نیلوفر

نیلوفر

اینم یه جور بچه داریه....

آخه یکی بگه شما که نمی تونین از بچه نگهداری کنید کی میگه ..... استغفرلله

Click to view full size image

 

آخه میمیری با کفش (بیشتر شبیه دمپاییه) آدموار راه بری ؟

 

گوسفندهای نسل جدید ( مسئول پروژه : شرکت مخابرات)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

برای همه اونایی که به من لطف دارن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

جدیدترین راههای مخ زنی ...
 
 

Click to view full size image

دوست یابی به دو بخش عمده تقسیم میشه:    1-اینترنتی  2-غیر اینترنتی    

که  دوست یابی اینترنتی  دو قسمت داره:    1- با وبلاگ  2- بی وبلاگ         

 

دوست یابی غیر اینترنتی که دیگه توضیح نمیخواد چون همون روش سعی و خطاست ...

پس بریم سراغ دوست یابی اینترنتی که روش با وبلاگ یه مقدار ساده تر از روش بی وبلاگه

برای شروع باید یه وبلاگ با یه اسم غم انگیزناک و افسرده ناک  بسازی. مثلا:


daryaye-gham ... to-ro-mikham ... bargard ... asheghe-bi-gharar 

 gigilie-gomshodeye-man ... farhad-ba-faryad ... Love-Story ... Sahele-Aram

mano-niga-nakon

بعد دیگه می ری یه اسم قشنگ برای عنوان وبت می گذاری. مثلا:

کجا بیدی؟هرجا گشتم نبیدی؟...قایم باشک...هی فلانی کجایی؟...عزیزم بیدار شو...بی تو هیچم،بیا تو گیجم...کاشکی کجایی؟...کتاب زندگیم بی تو دفتر چهل برگه...آچار فرانسه زندگیم کجایی؟... ویتامینم بی تو میمیرم... از وقتی تو رفتی... فلانی هستم از فلان شهر...

خلاصه بعدشم یه قالب مشکی با بک گراند یه قلب تیر خورده یا شکسته.بعدش یه آیدی می سازی که اسمش مثل آدرس وبلاگت باشه. بعدشم دیگه دام پهن شده  و باید مثل یه شکارچی پلید منتظر به دام افتادن شکار باشی


بعد تو هر وبلاگی که می ری و می بینی نویسنده ش جنس مخالفه و آیدی گذاشته آیدیشو اد می کنی ولی با هیچکدوم چت نمی کنی. اونا هم که از دنیا بی خبر میان بهت پی ام می دن که ببینن تو کی هستی؟ تو هم از موقعیت استفاده می کنی و با حرفای صدمن یه غاز عشقولانه می ندازیشون تو دام

 

اگه پسری: بله...من یه دخترو خیلی دوست داشتم...عاشقش بودم...همه چیزمو به پاش ریختم...ولی اون بی وفایی کرد و بهم خیانت کرد و رفت. دختره م شروع می کنه دلداری دادن بهت و می گه که :منم جای خواهرت...اشکالی نداره...منم کم مشکل ندارم تو زندگیم...و اینجوری کم کم مخشو می زنی و خرش می کنی.

اگه دختری: بله... من یه پسرو خیلی دوست داشتم...با وجود زیبایی بی حد و حصرم تموم خواستگارامو به خاطر اون رد کردم...ولی اون بهم خیانت کرد و با دوست صمیمیم دوست شد و رفت.پسره م شروع می کنه دلداری دادن بهت و می گه که : منم جای برادرت...اشکالی نداره... منم تو زندگی خیلی سختی کشیدم تا تونستم رو پای خودم بایستم... و اینجوری میشه که جوون مردمو خر میکنی

 

برای دوست یابی بی وبلاگ خداییش باید یه مقدار حرفه ای باشی. اول از همه باید یه آیدی بسازی مرررررررررررررررررررررگ.

مثلا:

bi_to_hicham_ messe_pichak_ doret_mipicham...key_boarde_bi_mouse ...keshtie_be_gel_ neshasteye_ talaatome_ sahel_ha...dara_bi_sara...sara_bi_dara...daryaye_bi_sahel


بعدش می ری تو روم و کمین می کنی.اینجا دیگه به هیچوجه حق انتخاب نداری.حتی اگه آیدی دو جنسی هم دیدی سریع باید با شکم خودتو پرت کنی روش...شاید بتونی تصاحبش کنی...انشاالله...حالا...اینجا یه سری چیزا هست که شانست رو بیشتر می کنه.مثلا داشتن ویس. یا داشتن وبکم.حفظ بودن چند بیت شعر عاشقانه غم انگیز که از بی وفایی دنیا می گه خیلی موثره...و بالاخره نحوه سلام کردن.ببینین.روانشناسی  ثابت کرده که نحوه سلام کردن آدما رابطه مستقیم با شخصیتشون داره. نحوه سلام کردنت بسته به جنسیتت باید عجیب غریب باشه...

مثلا:
سلام هم چت... وبلاگ رو نور افشانی کردی...سلام حاجی ، سیدتو کشتن...سلام همشیره...سلام برادر...آبجی رو بپوشون که ما اومدیم خدمتت واسه سلام...سلام داداشی...سلام جوجو...
اینجا یه عامل دیگه هم موثره و اون میزان اعتقادت به خداس.یعنی باید به خدا توکل کنی...یا در حقیقت التماس کنی که انشالا درست میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

زندگی مشترک....

Click to view full size image

سالگرد ازدواج
زن: عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک میشه؟

روز زن
زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد
زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ
زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم           
مرد: گشنمه

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!                           

اون دنیا
زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

عزیزم اینا رو ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

فیل های عاشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

 عشق یعنی

 

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/17ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

بدون شرح....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

تست روانشناسی علاقه به وبلاگ

 

>>> جهت مشاهده به ادامه مطلب مراجعه فرمایید ....!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

      یه نی نی خیلی ناز

          

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق

 کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش

 ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او

 شیطان را نیز خلق کرد.

چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما

نمایانگر صفات

ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از

 خودش خیال کرد بار

دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و

خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم

 از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود

دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق

 قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم

در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان

مطالعه او آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا

آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود

بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد.

صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در

 این درجه بدون حیات و بازده میشوند.

  سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای

اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد:

"استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود

ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است.

نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد.

 اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن

میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و

  طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.

اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.

 یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و

 آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین

کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها

 کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن

فضا اندازه بگیرید. درست است؟

تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور

وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود

دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا

 هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.

او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به

 همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی

 شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.

 اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در

 نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود

خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر

 خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان

 را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر

 عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که

 وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي

که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

مادر

کودکي که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«

 مي گويند فردا شمامرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به

 اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي

 زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي

 را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو

نگهداري خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمين نبود که مي خوهد برود يا نه.

- اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن

 ندارم و اين ها برايشادي من کافي است.

خداوند لبخند زد :« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر

 روز به تو لبخندخواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي

کرد و شاد خواهي بود.»

کودک ادامه داد:« من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه

مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

 خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زيباترين و

شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در

گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد

 خواهد داد که چگونه صحبت کني.»

 کودک با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما

 صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت :« فرشته ات

 دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که

چگونه دعا کني.»

کودک سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام که در زمين

 انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من

 محافظت خواهدکرد؟»

  فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت

 جانش تمام شود.

 کودک با نگراني ادامه داد :« اما من هميشه به اين دليل

 که ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.» 

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با

تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد

آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده

 مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را

آغاز کند.او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد :

« خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را

 به من بگوييد.»

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته

ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

تنها معنای آرامش

 

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند

 به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري

آثار خود را به قصر فرستادند.


آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ،

 رودهاي آرام ،کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين

کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو

 اثر را انتخاب کرد.

اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و

آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش

مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه

مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار

 داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي

خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها

ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي

کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها

 آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.


اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه

 فرستاده بودند ،هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت

به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء

 پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه

ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.


پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء

 بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :


" آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي

 مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که

مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ

شود.اين تنها معناي حقيقي آرامش است."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

دل بی مشتری !!!!

 

دل بی مشتری -دل عاشق - دل - قلب عاشق - شعر عاشقانه - اس ام اس دیدیار

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن 

                                                               

سرسری آمد و رفت

 *    

                                                                          

ولی هیچ کس واقعا

 

اتاق دلم را تماشا نکرد 

                                                        
دلم قفل بود


کسی قفل
قلب مرا وا نکرد

 *

 *

 *


 
یکی گفت:


چرا این اتاق


پر از دود و آه است


یکی گفت:


چه دیوارهایش سیاه است


یکی گفت:


چرا نور اینجا کم است


و آن دیگری گفت:


و انگار هر آجرش


فقط از غم و غصه و ماتم است

 *

و رفتند و بعدش


دلم ماند بی مشتری


ومن تازه آن وقت گفتم:


خدایا تو قلب مرا می خری؟

 *

و فردای آن روز


سارا آمد و توی قلبم نشست


و در را به روی همه


پشت خود بست

 *

و من روی آن در نوشتم:


ببخشید، دیگر


برای شما جا نداریم


از این پس به جز او


کسی را نداریم


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

فرشته و مرد جهنمی

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمک به او آمدو گفت من تورا نجات

 مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكركن ببين آن را به

 خاطر مي آوري يا نه؟؟

 

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديد

 امابراي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

 

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تارعنكبوت

 را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت درهمين هنگام

 جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت

 دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنكبوت

 پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت

 جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر

 كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي .

 

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

ابلیس و جوان

 

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی .


آراسته با شکل مهیبی سر و بر را


گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار


باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را


یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار


یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را


یا خود زمی ناب بنوشی دوسه ساغر


تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را


لرزید از این بیم جوان برخود و جاداشت


کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را


گفتا که نکنم با پدر و خواهرم این کار


لیکن به می از خویش کنم دفع ضرر را


جامی دوسه می خورد چو شد چیره زمستی


هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را


ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند

 
زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

كسي كه هزار سال زيسته است

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش

 پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و

 عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه

 گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ

 زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان

 پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و

گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال

از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال

زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي

كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد.

 اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي

 انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،

 نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را

مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد،

 زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته

 دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به

دست نياورد اما...


اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش

دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي

شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او

 در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و

بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در

گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

 

هیچ وقت نگو دیگه نمیشه ٬ عمرم گذشتو هیچ کاری نکردم ٬ دیگه از من

 گذشته ٬ هنوزم دیر نیست حتی اگه میدونی ۱ روز دیگه فقط زنده ای پس

 عجله کن چون خیلی کارا میتونی انجام بدی ٬ پس نزار کارات ناتموم بمونه

 

از آن نترس که زندگی ات تمام شود ٬ از آن بترس که زندگی ات را هرگز

 شروع نکرده باشی .

 

 

با تشكر از "انسان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

کلاس های آمادگی آقایان برای رسیدن به سطح هوشی یک خانم

 

 

هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دایم برای مردان تا عضوی از بدنشان

به نام مغز را فعال کنند، عضوی که آنان منکر وجود آن هستند.

 

برنامه: ۴ واحد اجباری

 

واحد ۱ : کلاسهای اجباری


۱/ بیاموزیم چگونه بدون مادرمان زندگی کنیم.(۲۰۰۰ ساعت)


۲/ زن من مادر من نیست.( ۳۵۰ ساعت)


۳/ تمام درآمدم را به زنم می دهم.(۵۵۰ ساعت)


۴/ می فهمم که فوتبال ورزش نیست و رونالدو یک ابله است.(۵۰۰ ساعت)


۵/ زن من پرستار من نیست.


۶/ زن من کلفَت من نیست.

 

واحد ۲ : زندگی مشترک


۱/ بچه دار شدن بدون احساس حسادت.(۵۰ ساعت)


۲/ من دیگر به دوره های دوستانه ی زنم دوره ی احمقها نمی گویم.( ۵۰۰

ساعت)


۳/ ترک اعتیاد به بازی کردن با کنترل از راه دور تلویزیون.( ۵۵۰ ساعت)


۴/ 
 تکبر را کنار گذاشتم….( تمرین عملی همراه با نوار وی دیو ۱۰۰ ساعت)


۵/ من دیگر دوش استخر را با دوش
حمام اشتباه نمی گیرم.


۶/ چگونگی انتقال لباسهای کثیف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها.


( ۵۰۰ ساعت)


۷/ چگونگی بهبود یافتن از سرماخوردگی بدون از دست دادن امید به زندگی.


( ۲۰۰ ساعت)


۸/ چگونگی به تنهایی لباس پوشیدن،به تنهایی لباس انتخاب کردن و دانستن

 محل کمد لباسها.

 

واحد ۳ : تفریح و سرگرمی


۱/ اتو کشی در دو مرحله:


الف) یک پیراهن در کمتر از ۲ ساعت


ب ) تکرار با دیگر لباسها ( تمرین عملی)


۲/ تمیز کردن خانه… فعالیتی مطلوب و دلپذیر.


۳/ فراموش نکردن بیرون بردن زباله ها.


۴/ به خاطر سپردن معنای جاروبرقی: وسیله ای برای تمیز کردن خانه که

 گرد و خاک و آشغالها را جمع می کند.( برای استفاده ی بهتر به بخش ۱

واحد ۴ توجه کنید.)


۵/ چگونگی استفاده از دستمال گردگیری.


۶/ جمع کردن خرابکار یها بعد از انجام تعمیرات در خانه.


۷/ بیاموزیم معادل زنانه ی + نشستن جلوی تلویزیون ; ، + ایستادن کنار

اجاق گاز; نیست.

 

واحد ۴ : کلاس آشپزی


سطح ۱ (مقدماتی): وسایل خانه:


ON : روشن کردن دستگاه


OFF: خاموش کردن دستگاه

 

سطح ۲ ( پیشرفته): درست کردن اولین سوپ آماده بدون سوزاندن آن.


( تمرین عملی: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانید.)

 

سطح ۳ ( تخصصی): درست کردن چای بدون فراموش کردن آب و چای، و

 دم کردن آن داخل قوری و نه کتری.

 

سطح ۴ ( عالی): تعارف کردن چای بدون این که نصف آن در نلبکی بریزد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

پیرمرد تنها

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب

 زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می

 توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و

وضعیت را برای او توضیح داد.


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه

زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده

ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو

 اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.


دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد..


پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام

 مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.


پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی

افتاده و می خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد : پدر برو و
سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود

 که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام

 کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید.


مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

  ازدواج یک مرد با یک دختر سرطانی

 عكس متحرك عشقولانه

بعد از ۵ روز کتی فوت کرد. اون اجازه نداد که بیماریش در زندگیش باعث از

دست دادن امید یا ایمانش بشه. اون یک عروسی شگفت انگیز داشت. و اون

 عشق داشت و عشق میداد. ولی‌ عشق هیچوقت نمیمیرد. و اینجور بود که

 کتی زنندهٔ سرطان شد(بر سرطان غلبه کرد).

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

تست روانشناسی

 (آیا محبوب هستی؟)

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

نجات یافته

 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور

افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به

تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت

تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا

بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و

 دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك

 می شد از خواب پرید.

كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده

بودی ببینیم"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

سیاه کوچکم

 

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا
 
هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می
 
شکفت و نه  لبخندی بر لبی می نشست.صدايش اعتراضی بود که در گوش
 
هستی می پيچيد
 
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت
 
کلاغ فکر می کرد در دايره ی قسمت ، نازيبايی ها تنها سهم اوست. کلاغ
 
غمگين بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند اين لکه ی زشت را از هستی
 
 می زدود" پس بال هايش را بست و ديگر آواز نخواند
 
خدا گفت: " عزيز من !صدايت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نيست.
 
اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند
 
سياه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند
 
ولی کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: " تو سياهی ، سياه چونان مرکب که زيبايی
 
 را از آن می نويسند. و زيبايی ات را بنويس. اگر تو نباشی.آبی من چيزی
 
کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود
 
خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، اين منم که دوستت دارم "سياهی ات را
 
 و خواندنت را  و کلاغ خواند
 
اين بار عاشقانه ترين آوازش را
 
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

        سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

جراحی پلاستیک

سایت مذهبی تفریحی علمی اخبار حوادث دانلود رایگان موسیقی آرامبخش عرفان خننده سرگرمی arefan.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

 

 

خاصیت آدم ها

گاهی اوقات ٬ وقتی یک نفر سر یک جریان یا موضوعی به طرف مقابلش می گوید :((برو بابا ... برو که

 بی خاصیت تر از تو ٬ ندیده ام !)) فوری باید به او یادآوری کنی و بگویی :

(( نه خیر . اتفاقا اصلا هم چنین نیست ! چون هم من و هم خیلی های دیگر ٬ هم با خاصیت هستیم

هم به درد بخور ٬ منتها شما خبر نداری !))

حالا باز اگر طرف ٬منکر قضیه شد می توانی خیلی جدی بایستی مقابلش و راست توی چماش نگاه

کنی و بگویی:

(( ببین جانم ٬ اتفاقا روزی ٬ آدمی مانند شما ٬ این حرف را به یکی زد . از قضای روزگار ٬ یک آقای دکتر

 محققی به اسم لاوسون در آن نزدیکی ها بود . وقتی این حرف را شنید به فکر افتاد برود ببیند آیا واقعا

آدم بی خاصیتی روی کره ی زمین پیدا می شود یا نه ! برای همین رفت و مشغول آزمایش شد .

آقای دکتر لاوسون٬ کشف کرد در بدن آدمی کلی چیز با خاصیت پیدا می شود . او حتی مقدار این

عناصر با خاصیت را هم پیدا کرد :

آب: ۴۵ لیتر کامل

چربی : آن قدر که برای هفت قالب صابون فرد اعلا کافی باشد .

کربن :  برای ساختن نه هزار مداد با دوام !   

فسفر : به اندازه ی دو هزار و دویست دانه کبریت درست حسابی !

آهن : در حد ساختن یک میخ طویله بزرگ !

آهک : به مقداری که برای سفید کردن یک سقف دودزده ی هشت متری کافی است . ))

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

 

 دانش پروانه از پنج پری نیلوفری

 

 

 

 

اولین روز کلاس درس معلم بچه ها را به دشت برد و از آنها خواست که

به پروانه ی سفیدی که برعلف ها نشسته بود خیره شوند . پروانه بالش را

باز کرد و بست . معلم رو به بچه ها کرد و گفت : ببینید امروز نخستین روز

 درس شماست و پروانه نخستین آموزگار شما  . ببینید که او به شما درس

می دهد ! بال هایش را باز می کند و این به معنای آمادگی برای دوستی با

 جهان است . بال هایش را می بندد و این به معنای آمادگی برای دوستی

 با خویشتن است .این دو راز را خوب به خاطر بسپارید . با خودتان و با همه

 ی جهان دوست باشید . این تنها راه سعادت است .  

 

 

 

**********************************************

خلاصه علوم

آورده اند :دانشمندی سیٌافی (شمشیرزن )را گفت : چرا به تحصیل علم و دانش مشغول نگردی سیٌاف گفت :آنچه خلاصه ی علم است به دست آورده ام. اول آنکه تا سخن راست به اتمام نرسد دروغ نگویم .دوم تا حلال هست به سوی حرام دست نبرم . سوم آنکه تا از تفتیش عیب خود فارغ نشوم به جستجوی عیب مردم نپردازم . چهارم اینکه تا رزق خداوند به پایان نرسیده به در خانه ی هیچ مخلوقی پناه نبرم . پنجم آنکه تا قدم در بهشت ننهم از کید شیطان و غرور نفس آسوده نباشم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

 

 

 مرسی... آنا جون لطف کردی وب خودته بازم سربزن ما بیشتر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

نیلوفر

 

از مرز خوابم می گذشتم٬

 

سایه ی تاریک یک نیلوفر

 

روی همه ی این ویرانه ها فرو افتاده بود.

 

کدامین باد بی پروا 

 

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

در پس درهای شیشه ای رویا ها ٬

 

در مرداب بی ته آیینه ها ٬

 

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم 

 

یک نیلوفر روییده بود .

 

گویی او لحضه لحضه در تهی من می ریخت 

 

و من در صدای شکفتن او 

 

  لحضه لحضه خودم را می مردم .

 

بام ایوان فرو می ریزد

 

و ساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچد.

 

کدامین باد بی پروا

 

دانه ی نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

نیلوفر رویید ٬

 

ساقه اش از ته خواب شّفاهم سر کشید

 

من به رویا بودم

 

سیلاب بیداری رسید

 

چشمانم را در بیداری خوابم گشودم

 

نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچبده بود

 

در رگهایش من بودم که می دویدم

 

هستی اش در من ریشه داشت

 

همه ی من بود

 

کدامین باد بی پروا

 

دانه ی نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  | 

 

 

کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ

 

کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ

 

 

شناور باشيم.

 

 

 

 

 


فرشته از عشق بدون قید و شرط

مری در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست

 

دیگرش سطل آب گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت . مرد

 

 جلو رفت و از فرشته پرسید :"این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟"

 

فرشته جواب داد :"می خواهم با هین مشعل بهشت را آتش بزنم و ا این

 

 سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعاخدا را دوست دارد!"   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط نیلوفر عزیزی  |